هفته آخر
سلام به پسر عزیزم که دیگه حسابی همگی چشم انتظارش هستیم.
دوشنبه رفته بودم دکتر معاینه شدم و دکتر گفت همه چی خوبه فقط سر گل پسرم نیومده تو لگن که نیاز به پیاده روی داره. منم بعد از اون تقریباً هر شب رفتم پیاده روی و گل گاو زبان هم خوردم تا پسرم دست به کار شه و آماده عزیمت به این دنیا بشه. راستی پسر گلم سر قولش موند و اجازه داد امتحانهای بابایی تموم شه، قربون پسر با معرفتم. 
گل مامان اون محیطی که الان توش هستی موقته و باید به زودی بار سفر رو ببندی و بیای در آغوش مادر که با عشقی سرشار آغوشش را برای تو گشوده و پذیرای آمدنته.
و ای کاش یادمان نرود که این دنیا هم گذراست و دیر یا زود باید بار سفر را بست و به آغوش محبوب ازلی و معشوق حقیقی رفت. او که همواره با محبتی وصف ناپذیر، پذیرای ماست، اما ای کاش آن روز ما هم روی رفتن در آغوشش را داشته باشیم.
دیگر سخت در انتظار آمدنت هستم تا با همه وجود تو را در آغوش بگیرم. امروز جمعه است و تازه حالا معنای انتظار را خوب می فهمم و شرمنده از اینکه همیشه می گفتم منتظرم اما ...
انتظار، آمادگی و مهیا شدن می خواد، مثل اتاق پسرم که چند ماهه آماده است و ساک پسرم که یک ماهه بستم و فکر و ذهنم که سراسر به او اختصاص یافته و لحظه شماری برای آمدنش. اما به راستی در راستای آن انتظار حقیقی چه کردم؟! شرمنده ام مولای من ...


هفته آخر
